محمد بن حسين البيهقي
953
تاريخ بيهقى ( فارسي )
فرمود در آن تعدّى كه او كرد 1 و بنده نيز زبون نيست كه بدوران خداوند 2 انصاف خويش از وى نتواند ستد . و بو الحسن دبير كيست ، اگر حرمت مجلس خداوند نبودى ، سزاى خويش ديدى ، و بنده را ننگ آيد كه از وى گله كند . و ارتگين سخت بخرد و به كار آمده است و جز وى نشايد كه باشد . و كار ناكردن غلامان از اسب 3 است ، اگر بيند 4 خداوند ، اسبى دويست تازى و خياره 5 بسر غوغا آن 6 آنان دهد از اسبان قوى تا كار نيك برود . امير گفت « سخت صواب آمد ، هم امشب مىبايد داد . » و هندوان را نيز بخواندند و گوش بركشيدند 7 ، و مقدّمانشان گفتند كه « ما را شرم آيد از خداوند كه بگوييم مردم ما گرسنه است و اسبان سست كه چهار ماه است تا كسى آرد و جو نيافته است از ما . و هر چند چنين است تا جان بزنيم و هيچ تقصير نكنيم . و امشب آنچه بايد گفت با همگان بگوييم . » و بازگشتند . و لختى از شب گذشته بو سهل مرا بخواند ، و سخت متحيّر و غمناك بود ، و اين حالها همه بازگفت با من . و غلامان را بخواند و گفت « چيزى كه نقد 8 است و جامهء خفتن 9 بر جمّازگان بايد امشب كه راست كنيد 10 . كارى نيفتاده است ، امّا احتياط زيان ندارد . » و همه پيش خويش راست كرد بر جمّازگان . و چون از آن فارغ شد ، مرا گفت : سخت مىترسم ازين حال . گفتم : ان شاء اللّه 11 كه خير و خوبى باشد . و من نيز به خيمهء خويش بازآمدم و همچنين احتياطى بكردم . و امير ، رضى اللّه عنه ، بيشترى 12 از شب بيدار بود ، كار مىساخت و غلامان را اسب مىداد و در معنى خزانه و هر بابى احتياط مىفرمود . و سالاران و مقدّمان همه برين صفت بودند . و نماز بامداد بكردند و كوس فروكوفتند و براندند . و من گرد بر گرد امير پنجاه و 13 شصت جمّازهء جنيبتى مىديدم و غلامى سيصد در سلاح غرق 14 و دوازده پيل با برگستوان 15 و عدّتى سخت قوى 16 بود . و اين روز نيم فرسنگى برانديم ، غريو 17 از خصمان برآمد و از چهار جانب بسيار مردم نيرو كرد 18 و دست به جنگ بردند جنگى سخت 19 . و هيچ جاى علامت 20 طغرل و يبغو و داود پيدا نبود كه گفتند بر ساقهاند 21 ، همه مردم خياره و جنگى پيش كرده و خود در قفاى ايشان مستعد 22 تا اگر چيزى بود ،